
من در فصلی زندگی میکنم که جاده مه آلود است. آه.. آه... انتهای جاده کجاست نمیدانم! به کجا باید رفت، از که باید پرسید که سر این دوراهی تردید به کدامین سو روم به چپ روم، یا به راست اگر از دل بپرسم میگوید راه آسمان را بگیرو برو برو تا گم شدن اما اما کجاست بال پروازی؟ بالهایم را گرفتند وقتي به زمين آمدم، آخر اين آمدن و رفتنم از يهر چه بود؟! وقتی هم آن را در جعبه سیاهی به من هدیه میکنند از فرط زشتیش رد میکنم ولی کاش میدانستم که در آن جعبه بالهای من است که به من هدیه داده می شود آه چه کنم چکنم از من از هزاران من وجودم یعنی روزی میرسد که هزاران منم تو شود؟!................
