
پس ، از او خواستند كه پس از نماز، بر منبر رود و پند گوید . پذیرفت .
نماز جماعت تمام شد . چشم ها همه به سوى او بود. مرد صاحب دل برخاست و بر پله نخست منبر نشست . بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود.
آن گاه خطاب به جماعت گفت :
مردم !هر كس از شما كه مى داند امروز تا شب خواهد زیست و نخواهد مرد، برخیزد!
كسى برنخاست . گفت :
حالا هر كس از شما كه خود را آماده مرگ كرده است ، برخیزد!
باز كسى برنخاست . گفت :
شگفتا از شما كه به ماندن اطمینان ندارید؛ اما براى رفتن نیز آماده نیستید!

«ألم يأن للذين ءامنوا أن تخشع قلوبهم لذکر الله ما نزل من الحق>>
آیا وقت آن نرسیده که دلهای مؤمنان، با یاد خداوند و آن چه از حق
نازل شده است خاشع گردد؟ و روى به خدای متعال آورده و به ياد او
بوده ُو پذيراى حق و حقيقت گردند !؟
منبع: حكایت پارسایان اثر : رضا بابایى

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ،
کــار ما شایــد ایـنــست که در افسون گل سرخ شناور باشیم،
کار ما شاید اینست که میان گل نیلوفر و قرن پــی آواز حقیقت بدویـــم